مردی در حال مرگ بود

 

خدا: «متعلقات تو را.»

مرد: «متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و ...»

 

خدا: «آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.»

مرد: «خاطراتم چی؟»

 

خدا: «آنها متعلق به زمان هستند.»

مرد: «خانواده و دوستهایم؟»

 

خدا: «نه، آنها موقتی بودند.»

مرد: «پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!»

 

خدا: «نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.»

مرد: «پس مطمئناً روحم است!»

 

خدا: «اشتباه می‌کنی، روح تو متعلق به من است.»

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است! مرد دلشکسته گفت: «من هرگز چیزی نداشتم؟»

 

خدا : «درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!»

مرد: «پس من چی داشتم؟»

 

خدا: «لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.»

/ 0 نظر / 29 بازدید