عجب حکایتی!

کار شیطان
زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر ا ین زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش  دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.  ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.»
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال  و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل  خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: «نمی‌خواهی  بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»
زن جواب داد: «نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند،  حتی شیطان هم فرمان می‌برد.»
از ماست که بر ماست
درخت جوانی نزد درخت پیری رفت و گفت: «خبر داری  که چیزی آمده که ما را می‌بُرد و از پایمان می‌اندازد؟»
درخت پیر گفت: «برو ببین از ما هم چیزی همراه او هست؟»
درخت جوان رفت و دید سری از آهن و دسته‌ای از چوب دارد.  پس نزد درخت پیر برگشت و گفت: «سرش آهن و تنه‌اش  چوب است.»
درخت پیر آهی کشید و گفت: «از ماست که بر ماست.»

/ 0 نظر / 38 بازدید