حکایات حکیمانه


با جان و دل گوش دهید:
مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
به استاد گفت: «به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت می‌کند، دیگری حرف او را قطع می‌کند.  بحث آغاز می‌شود و باز هم کار ما به مشاجره می‌کشد.  بعد هم هر دو بدخلق می‌شویم. در حالی که یکدیگر را بسیار  دوست داریم، اما نمی‌توانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر  نمی‌دانم که چه باید بکنم.»
استاد گفت: «باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری.  وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا.»
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام  سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: «بسیار خوب.  اگر می‌خواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی باید یاد بگیری به تمام حرف‌هایی که نمی‌زند هم گوش کنی.»
************************

زن نازا:
گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، کلیم‌الله، آمد و به او گفت: «ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از  خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: «پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.» پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: «ای نبی خدا، برای  من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره  ندا آمد: «من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟»
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: «بارالها، چگونه  این زن فرزندی دارد در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا  «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت.»
**************************

تفاوت عشق و ازدواج:

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته  و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.
چند روز بعدش به من گفت: «کتابت رو خوندی؟»
گفتم: «نه،» وقتی ازم پرسید چرا، گفتم: «گذاشتم سر فرصت بخونمش،»  لبخندی زد و رفت. همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها  نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز. من داشتم  نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش.  به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن  و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که  پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم  بیرون و رفت.
فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون  کتاب و روزنامه می مونه. ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا  مرد مال تو هستش، مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه  وقت داری بهش محبت کنی، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیاری،  همیشه می تونی شام دعوتش کنی، اگر الان یادت رفت یک شاخه گل به عنوان  هدیه بهش بدی، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنی حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی. اما وقتی که این باور در تو نیست  که این آدم مال توئه و هر لحظه فکر می کنی که خوب این که تعهدی نداره و می تونه به راحتی دل بکنه و بره، (یا ممکنه هر لحظه از دستش بدی با مرگ یا جدایی به هر  دلیلی) مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا  جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال تو نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش و قیمتی نداشته باشه و این تفاوت عشق است  با ازدواج.
اگر به اعضای خانواده و دیگران به دید امانت بنگریم رفتارمان و دیدمان به انها خیلی بهتر میشه تا اینکه فکر کنیم اونها همیشه هستند و ما همیشه وقت برای اصلاح رفتارمان با انها داریم بعد یهو زود دیر میشه  و کار از کار میگذره

/ 0 نظر / 43 بازدید