کشکول معرفت (عباس کلهر)
درباره مباحث مختلف دینی و عمومی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سیدعباس - دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
مردی بود کور که خیلی زود از خواب بیدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وی لباس خود را پوشید و وضو گرفت سپس راهی مسجد شد در نیمه راه پای او لیز خورد و بر روی زمین افتاد و لباسش کثیف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشید و وضو گرفت و برگشت تا اینکه در مسجد نماز بخواند و برای بار دوم در همان مکان اول پایش لیز خورد و افتاد و باز هم لباسش کثیف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض کرد و وضو گرفت و راهی مسجد شد در وسط راه با مردی که چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسید که تو کی هستی مرد جواب داد که من تو را دیدم که دوبار در وسط را افتادی و با خودم گفتم که راه تو را نورانی کنم تا بتوانی به مسجد بروی و آن مرد با آن مرد کور به مسجد رسیدند و مرد کور به آن مرد گفت که بیا داخل نماز بخوانیم اما آن مرد خودداری کرد دوباره به او گفت که بیا نماز بخوانیم این بار مرد به شدت خودداری کرد بعد از آن مرد کور از او پرسید چرا دوست نداری نماز بخوانی مرد در جواب گفت که من شیطانم در بار اول من تو را بر زمین انداختم تا نتوانی به مسجد بروی اما وقتی که تو به خانه برگشتی خداوند تمام گناهانت را بخشید و برای بار دوم که تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتی و راهی مسجد شدی خداوند تمام گناهان اهل بیت تو را بخشید و برای بار سوم ترسیدم تو را بیندازم مبادا دوباره برگردی و خداوند بوسیله این کارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد.
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :