کشکول معرفت (عباس کلهر)
درباره مباحث مختلف دینی و عمومی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سیدعباس - سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
پس ازآنکه امواج، تنها بازمانده یک کشتی غرق شده را به ساحل جزیره ای دورافتاده ومتروک آوردند مردنجات یافته هر روز بی تابانه به درگاه خداالتماس میکرد تا به وسیله ای اورااز این وضعیت خلاص کند.برای همین هرروز به افق دوردست خیره میشد تا شاید کمکی ووسیله نجاتی ببیندولی هیچ خبری نبود. بالاخره خسته ودرمانده ازاین وضعیت تصمیم گرفت که کلبه کوچکی رابوسیله تخته پاره های بجامانده از کشتی غرق شده بسازد تا هم اورااز گزند باد وباران وتابش سوزان خورشیدحفظ کند و هم اندک آذوقه ای که از کشتی جمع کرده بود را درآن انبارکند. اما یک روز پس ازآنکه ساعتها پی غذا گشته بود در هنگام بازگشت به خانه از سمت کلبه اش دودغلیظی که پیچ وتاب خوران به آسمان میرفت رادید,شتابان به سمت کلبه اش دوید اما.....کلبه کوچک درمیان شعله های آتش می سوخت . بدترین اتفاق ممکن افتاده بودوهمه چیز درپیش چشمانش به خاکسترتبدیل میشد. مردبیچاره درنهایت اندوه وغضب روبه آسمان کرد وگریان گفت:" خدایا!چطور تونستی ...چطورتونستی با من چنین کاری کنی؟"وشروع به زاری وشکایت کرد تا اینکه از فرط خستگی به خواب رفت. سپیده دم روزبعد با صدای سوت یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد ازخواب بیدارشد. باورکردنی نبود کشتی می آمد تا اورانجات دهد.وقتی کشتی به جزیره رسید مرد ازیابندگان خودپرسید:"چطور از وجود من در این جزیره دورافتاده مطلع بودید؟!! " آنها جواب دادند :"مااطلاعی نداشتیم ولی دیروز که مایلها دورتر ازاینجا;در حال عبور بودیم علامتی را که با دود میدادی دیدیم...
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :