کشکول معرفت (عباس کلهر)
درباره مباحث مختلف دینی و عمومی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سیدعباس - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه هرگز همسری ام را سزاوار نیستی تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی به پیمان و پیامبرش نیز. غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها! پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آنکه بر کشتی سوار است من خدایم را لابه لای توفان یافتم در دل مرگ و سهمگینی سیل. دختر هابیل گفت:ایمان پیش از واقعه به کار می آید.در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود.آنچه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امن اند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شاید.شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر.مجال آزمون و خطا نیست. پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. من اینگونه به خدا رسیدم.راه من اما راه آسانی نیست.راه تو زیباتر است راه تو مطمئن تر دختر هابیل! پسر نوح این را گفت و رفت:دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که به خود می گوید:آیا همسری اش را سزاوار بودم؟! آری باید طوری زندگی کرد که ولی انسان خدا باشد نه شیطان و مقصد ما نور باشد نه ظلمت پناه بر خدا از دوست عزیزم واحدی تشکر می کنم بخاطر ارسال این مطلب
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :